X
تبلیغات
♥همـ نشینــے بآ عمو پور نــ❤ـگـ ♥ - دستـ نوشته هآیـ داریوشـ فر ضیاییـ

♥همـ نشینــے بآ عمو پور نــ❤ـگـ ♥

به نام ایزد یار

وصیت و نصیحت

 

به نام خدا

در ابتدا باید اقرار کنم که نوشتن ِاین پست برایم بسیار سخت بود،اما از آنجایی که نوشتن یکی از راههای خالی شدن ِ ما آدمهاست ،تصمیم گرفتم تو این شبهای عزیز اون چه را که برام اتفاق افتاد رو خیلی ساده و بی ریا براتون بنویسم ؛

همینجوری که داشت سفره سحری رو پهن میکرد ، از سویِ دیگه صدای تلویزیون و برنامه های سحری ، فضا رو اونقدر لطیف و معنوی کرده بود که یک لحظه متوجه شدم گونه هایش خیس شده و گویا گریه میکند..

- سینی چای را پایین گذاشتم و گفتم:

مادر جان دکتر که گفت “گریه برای چشمات ضرره..بخصوص که تازه عمل ِ آب مروارید انجام دادی..!

- نگاهی به من کرد و گفت:” داریوش جان یه چیزی میخام بهت بگم ،حرفمو زمین ننداز..”

- با تعجب پرسیدم: چی شده؟!!

- با صدای مهربانانه اش گفت : “پسرم،میخام وصیت کنم..و ازت میخام اینکارو تو برام بکنی و هرچی میگم روی کاغذ بنویسی تا بعد از مرگ ِ من اتفاقی برای تو نیافته “

- لحظه ای بدنم سرد شد و منقلب شدم..لبخندی زدم و گفتم:این حرفا چیه مادر؟خدا صد سال بهت عمر بده .ولی از من یکی نخواه ..چون پسر بزرگتر هم داری که بمن نمیرسه اینکارو بکنم .

- بوسه ای بر پیشانی ام زد و گفت:”راست میگی..اما من با تو زندگی میکنم پس فعلا تو مونس و همدم من هستی ؛

- برای اینکه به صحبت هاش ادامه نده..ساعت رو بهانه کردم و بهش گفتم:فعلا سحری رو بخوریم چون وقت زیادی نداریم و نزدیک اذان صبحه..

اما همه لحظات ِ سحری رو بفکر فرو رفتم که واقعا سرنوشت چه چیزی برامون رقم میزنه؟ و چقدر سخته رفتن و نبودنِ عزیزانی که یک عمر با اونها زندگی کردیم..!

خلاصه اون شب مامان خیلی من رو نصیحت کرد ،هم نصیحت کرد و هم وصیت…


برچسب‌ها: دستـ نوشته هآیـ داریوشـ فر ضیاییـ

[ پنجشنبه دهم مرداد 1392 ] [ 10:59 قبل از ظهر ] [ ها نــ ♥ـا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه